ایشالا که حال همتووون خوب باشه بچه ها از تون بابت لطفی که به من و نوشته هام داشتین تشکر میکنم.
عذر خواهی هم میکنم که نتونستم جواب همتونو بدم ![]()
ولی من دیگه نمی خوام بنویسم
همتونو دست خدا میسپرم
دووووستون دارم
یاد یه ترانه افتادم یه قسمتشو میگم واستون بعدم شر و کم می کنم...
ای خدا دلگیرم ازت ای زندگی سیرم ازت
ای زندگی میمیرمو عمرمو میگیرم ازت
چه انتقام سختیه بی تو رسیدم ته خط
وقت جدایی از همست ای دنیا بیزارم ازت
ولی شما دوستای گلم هیچ وقت اینجوری نباشین امیدوارم...
خدا حافظ کیا
در به درتر از باد زیستم در سرزمینی
که گیاهی در ان نمی روید
ای تیز خرامان !
لنگی پای من
از ناهمواری راه شما بود
شاملو

تاریکی از در و دیوار اتاقم توی کاسه ی اندوهم می چکه
کاسه رو لبریز می کنه و دوباره از ناکجا، این قصه ی بی آغاز و بی پایان شروع می شه!
و شاید از این شایدهای خدا ، توی هرگز تموم نشدن ها تموم بشه.
وجود کاغذ کتمان می شه ! بی ریا سر زبون دلش باز می شه…
احساس می کنم کوچیکم.چرا بزرگ نمی شم ؟ مثل یه دونه ی منتظر زیر خاک..آفتاب کجاس؟
امروز پشت کوه ها خوابش برده و صبح نشده که بتابه یا منو فراموش کرده؟
تنهام.خیلی تنهام
و تنها تر از این تنهایی رو باز هم از خدای تنهام می خوام.
ستاره ها رو دوست دارم.ولی دوستم ندارن. ماه رو هم.دستم بهش نمی رسه! دوستم اگه داشتن ، می اومدن کنارم…مثه همه ی پرنده های قشنگی که دوستم ندارن. فرار می کنن…دلم می لرزه. من که جنایتی توی دستام ندارم! من که خالی تر از نقش سفیدترین دیوارم!
چرا همه فرار می کنن؟ از خودشون هم! حقیقت ها رو می خوام. باد خنکی که از طرف خدا می وزه رو می خوام…اما هیچ کدوم…راه حقیقتا رو کی بسته ؟…فقط می شنوم که : قانع باش!
این قدر نخواه ! قبول می کنم. توانی ندارم که بگم : توی مشت زبونم ، کلمه ی " نه " رو دارم.
سر جام می شینم.
کلماتم می شه بغض توی گلوی کوچیکم. می گن بغض نکن ! مات می شم. منو هل می دن.پرت می شم ، می شکنم. می گن جمع کن خودتو…جمع می شم. با خورده ریزای ریزم ، ریز می شم. بی حرکت، می شم مثل قاب روی دیوار.زل می زنم به پنجره ی روبروم که بسته بوده و هیچ دستی نوازشش نکرده تا لبخند بزنه و باز شه.
خاک می شینه روی چشمام.اما
نه دلم… و نه نگاهام!
عنکبوت می گیره تمام وجودم رو واسه ی خونه ی خودش…مدام از درو دیوار بی چشم و رو می شنوم سرزنش.
به عنکبوته می گن : آدم نیست.پس بزنش.
می شم فراموش شده ی قصه های کوتاه.
چيز زيادي ندارم كه بنويسم ... حالم خيلي گرفته ... كاش مي شد به این دنیا بگم كه چي به سر من آورده و چي به من ميگذره ...
فقط خواستم به دوستاني كه مي گن چرا اينقدر از تنهائي مي گم و چرا اينقدر سياه مي نويسم بگم كه دليلش چيه .
حالا تنها رفيق من كه هميشه باهام مونده و هست و هيچوقت تنهام نميذاره تنهائيه كه اينگار هرگز رهام نميكنه...
آره دوست عزيز توئي كه چرك نوشته هاي منو مي خوني ، آره با تو هستم ، دليل اين همه سياهي شما آدمكا هستين ...شما

دليل تنهائی من
گفتي چرا ترانه هام / پر از سياهي و غمه
تو چشماي منتظرم / غصه دارم يه عالمه
گفتي چرا تو شعر من / آئينه صد تيكه ميشه
كاش كه ميشد بهت بگم / ايندفعه اين آخريشه
آخه كسي رو تن من / بجز تبر برام نبود
كسي كنار من نموند / به زير اين سقف كبود
آخه كسي مرهم نشد / همه شدن زخمي سياه
به بوم زندگي من / همه زدن رنگ تباه
حالا بگو ترانه رو / من با چه رنگي بخونم
سفيد و سرخ و آفتابي / بگو كه مي خوام بدونم
وقتي كه اين آدمكا / مترسكاي جاليزن
تموم شعراي منم / برگ ريزوناي پائيزن
آهاي آهاي بچه محل / تو كه غريب و بي كسي
من اگه خاكستريم / تو چرا توي قفسي
حالا بگو ترانه رو / من با چه رنگي بخونم
خاكستري يا كه سياه / بگو كه مي خوام بدونم

این شعرها دیگر برای هیچکس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچکس نیست
آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست
حتی نفسهای مرا از من گرفتند
من مردهام در من هوای هیچکس نیست
دنیای مرموزیست ما باید بدانیم
که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست
باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که میداند خدای هیچکس نیست
من میروم هرچند میدانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست
خسته شدم از زندگی
کاش می شد نه زندگی کرد نه مرد
کاش جز زنده بودن و نبودن ثالثی هم بود مانده از عدم رانده از وجود
می خوام تنها باشم
نمی خوام تنها باشم
می خوام باشم نمی خوام باشم
می دونم چی می خوام
نمی دونم چی می خوام
چقدر تلخه به اینجا رسیدن
به بودن و نبودن
به این همه تناقض
...

اینجا هوا قدر نگاهت سرد سرد است
دیوارهای قلب من از خشت درد است
اینجا کسی دنبال عشق و عاشقی نیست
هرکس که دل سنگین تر از ما هست مرد است
اینجا به مردم رنگ شادی پشت کرده
رنگ آسمان شهر ما همواره زرد است
اینجا غریبی جزئی از این زندگانی است
این زندگانی هم خودش از خویش طرد است
قبلا میگفتم :
گفته باشم هنوزم، اگه دلت گرفتست
بیا که کنج قلبم جا واسه دلت هست
تورا گم كرده ام امروز و حالا لحظه هاي من
گرفتار سكوتي سرد و سنگين اند و چشمانم
كه تا ديروز به عشقت مي درخشيدند نمي داني چه غمگين اند
عصاي دست پيري بود برايم دستهاي تو.
چراغ روشن شب بود برايم چشمهاي تو.
نمي دانم چه خواهد شد فقط بي تاب و دلگيرم
كجا ماندي كه من بي توهزاران بار در هر لحظه مي ميرم .
![]()
بنویسید نامش دیوانه بود........
بر روی سنگ قبرم ننویسید که عاشق بود .......
بنویسید اخلاقش بچه گانه بود.......
بر روی سنگ قبرم ننویسید که چه رنجهایی را تحمل کرد ........
بنویسید دروغگو بود......
بر روی سنگ قبرم ننویسید در جوانی مرد......
بنویسید پیر شده بود پیر جوانی...
بر روی سنگ قبرم ننویسید تنها بود ......
بنویسید بهترین دوستش تنهایی بود.......
بر روی سنگ قبرم ننویسید عشق در وجود او نبود.........
بنویسید وجود او عشق بود......
بر روی سنگ قبرم ننویسید عاشق باران بود .......
بنویسید باران موثر ترین داروی اوبود ........
بر روی سنگ قبرم ننویسید که کم تحمل بود ........
بنویسید مشکلاتش بیش از اندازه بود.......
بر روی سنگ قبرم ننویسید روزای آخر غمگین بود.........
بنویسید شاد بود مرگش فرا رسیدبود .......
بر روی سنگ قبرم ننویسید از دوری یار مرد.......
بنویسید از عشق یار مرد.......
بر روی سنگ قبرم ننویسید که روز تولدش مرد......
بنویسید که هرگز متولد نشد......
* به راز غروب پی بردم . چشمان غروب همیشه منتظر رسیدن عابری*
* است که به دیده ی شب به اون نگاه نکند.او غروب است و برای خود و برای*
* عاشقان خود معنای دیگری دارد.در آن روز که غروب رادرچشمان تو دیدم به*
*وسعت آنچه در قلب توست پی بردم.غروب با اینکه عاشقان را میطلبد*
*اما هنگامی که به سراغش میروند جای خود را به شب میدهد*
*و تو نیز هنگامی که عاشق خود را دیدی بی آنکه به*
* اوبگویی اورابه دست شب سپردی و رفتی*
* برای همیشه تادروقت غروب باز*
* من بمانم و غم غروب*
**********
******
***
**
*

خداوندا!
مرگ مرا در انتهای نقطه ای قرار ده که برای رسیدن به آن با تمام وجود تلاش می کنم ، نه در نقطه ای که
برای یک پله بالاتر رفتن نایی ندارم .
زیرا در این لحظه من خودم مرده ام !

خسته ام خسته ام از اين زنده بودن هاي بيهوده
خسته از اغوش سرد
از بي وفايي
من از اين زندگي ها سخت بيزارم
خسته ام خسته از دل بستن و عاشق نبودن
من مرگ را در اغوش ميگيرم
من به خدا سلام ميکنم...
ديگر خنده معنايی ندارد ...
فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...
فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن ...

خسته ام من!
خسته از این زندگی!
خسته از این روزهای پر ملال!
بال می گیرد
کلاغ روح من
تا کنار دشت سبز بی ملال!

هر شب نشستم در عزایت گریه کردم
با آنکه آغوشم تهی بود از خیالت
هق هق به روی شانه هایت گریه کردم
روی تمام خاطراتم غم نشسته
تشنه برای گونه هایت گریه کردم
دل را به دریا می زدم از شوق دیدن
در غربت گنگ صدایت گریه کردم
تنها نشستم در حصار بی قراری
بی تاب در حال و هوایت گریه کردم
یادش به خیر آن لحظه های خیس دیروز
وقتی که من هم پا به پایت گریه کردم

عــــــــــــــــــــــــاشــــــــــــــــــــــــقـا تـــــــــــــــنها مـــیمـــونــن
تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنـــــهائــــــــــــــی مـــــــرام عــشقـــه
من كه كسي رو جز تو نديدم

از او پرسیدم کیستی جواب داد غم هستم
و آن لحظه فکر کردم که غم عروسکی است که من با آن
سرگرم می شوم...

وقتي ميشي نياز من اگه نباشي پيش من
اشکاي چشمامو ببين که ميريزه به پاي تو
بازم که بي قرارمو دلواپس نگاه تو
تموم مستي مني بمون هميشه پيش من
اگه شدم عاشق تو نذار که بي تاب بمونم
لالايي شبام تويي نذار که بي خواب بمونم
دارم برات شعر ميخونم شايد به يادم بموني
فقط يه چيز ازت ميخوام هميشه عاشق بموني
دوست دارم خيلي کمه ولي جز اين چيزي نبود
واژه هارو ولش کنيم عشقمو از چشام بخون

دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختر يه دوست پسري
داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم
و بينا بودم هميشه با اون مي موندم. يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر
چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش
گفت من ديگه تو رو نمي خوام،برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ
بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش!
نمی دونم چرا آدما فکر میکنن ۲ بار عاشق میشن یا حداقل می تونن بشن
عزیزان اینجوریه دنیا یه بار عاشق میشی می فهمی استباه کردی بقیشو دوست می داری تویه دوست
داشتنت هیچ وقت نمی تونی عشقتو فراموش کنی هیچ وقتم اولین کسی که میبینی با هاش میگردی
عشق نیست عشق اونیه که حتی اگه طرفت با کسه دیگه ای باشه تو خودت بسوزیو مانع زندگیش
نشی اما مواظب
وقت زندگیتون باشین که کوتاهه خیلی کوتاه
بیخیال بازم بیخیال همیشه بیخیال
پس به کیا گیر ندین چرا اینجوری مینویسه مدل نوشتنم این شده 
هیچ آدمی از این حالت خوشش نمیاد اما ...
خیلی حرف زدم
بریم سر اصل مطلب 
البته توهین به دوستان گلم نشه 
بهترین دوستانم دستهایم بهترین همراهم پاهایم
عزیزترین گوشهایم و راستگوترین چشمانم
زیباترین خودم و پاکترین دلم
و دگر هیچ
بسیار بزرگهای کوچک را عاجزانه طلبیده ام
بسیار شیرین های تلخ را دوست داشته ام
دگر نه هوس ان سرخ لب سیه چشم کمان ابرو در دلم
نه هوای رفاقت با ان خوش مرا مبا غیرت مرد نما در سرم
حال ای خدایم
ای مهربان ترین
ای عزیز
که روحم تنم هدیه ی توست
اگر بگویم هیچ نمی خواهم دروغ است که من حریصم و طمع کار
اگر بگویم هیچ نمی دانم دروغ است که انچه باید بدانم به من اموخته ای
کودکیم که می گریم و بهانه ام بهشت توست و حتی به جهنمت امید دارم فقط پیش تو آرومم
ستاره خاموش بود و دفترشعرم تاريک
قلم از درد نگاهم لرزيد
برگ کاهي دفتر
اشک سردم را به آغوش کشيد
دلم فرياد مي خواهد
غم ورق ورق قافيه مي سازد
کوله بار احساسم
بر دوش غزل لانه مي سازد
بيچاره دلم
در انتظار آمدن ستاره ترانه مي سازد
شعرم خاکستر روياست
روياي ستاره که در آسمان بيگانه مي تازد
آسمان من تنهاست
و ديگر باران
بر سقف کپک زده تنهايي ام
آرام دانه نمي سازد.
يادم آيد روزي که به سردي امروز نبود
تو زمن خواستي:
عشق آواز کن
محبت ساز کن
زندگي بسراي
نقش عاشقي آغاز کن
و من
خواندم هجاي عاشقي در گام محبت
نقش زدم رنگ محبت در بوم زندگي
سرودم شور زندگي در فصل فصل خزان
تنهايم در ابتداي آغازي که انتهايي برآن نبود
تارهاي سازم
در خستگي هجرانت ازهم گسست
آبي تابلوي رازم
برجنون خاکستري احساس، چشم بست
قافيه شعر نيازم
در ويرانه روح ترک خورده، به انزوا نشست
صبوري! به فرياد دلم رس
آتش حسرت بر نابودي وجودم دل بست


