cafee net ghoroob
پاتوق سوته دلان
ستاره خاموش بود و دفترشعرم تاريک
قلم از درد نگاهم لرزيد
برگ کاهي دفتر
اشک سردم را به آغوش کشيد
دلم فرياد مي خواهد
غم ورق ورق قافيه مي سازد
کوله بار احساسم
بر دوش غزل لانه مي سازد
بيچاره دلم
در انتظار آمدن ستاره ترانه مي سازد
شعرم خاکستر روياست
روياي ستاره که در آسمان بيگانه مي تازد
آسمان من تنهاست
و ديگر باران
بر سقف کپک زده تنهايي ام
آرام دانه نمي سازد.
يادم آيد روزي که به سردي امروز نبود
تو زمن خواستي:
عشق آواز کن
محبت ساز کن
زندگي بسراي
نقش عاشقي آغاز کن
و من
خواندم هجاي عاشقي در گام محبت
نقش زدم رنگ محبت در بوم زندگي
سرودم شور زندگي در فصل فصل خزان
تنهايم در ابتداي آغازي که انتهايي برآن نبود
تارهاي سازم
در خستگي هجرانت ازهم گسست
آبي تابلوي رازم
برجنون خاکستري احساس، چشم بست
قافيه شعر نيازم
در ويرانه روح ترک خورده، به انزوا نشست
صبوري! به فرياد دلم رس
آتش حسرت بر نابودي وجودم دل بست
| Design By : Night Skin |


