تبليغاتX
cafee net ghoroob - بازم ...


cafee net ghoroob

پاتوق سوته دلان

http://arijoon.persiangig.com/image/waw.jpg

تاریکی از در و دیوار اتاقم توی کاسه ی اندوهم می چکه

کاسه رو لبریز می کنه و دوباره از ناکجا، این قصه ی بی آغاز و بی پایان شروع می شه!

و شاید از این شایدهای خدا ، توی هرگز تموم نشدن ها تموم بشه.

وجود کاغذ کتمان می شه ! بی ریا سر زبون دلش باز می شه…

 

احساس می کنم کوچیکم.چرا بزرگ نمی شم ؟ مثل یه دونه ی منتظر زیر خاک..آفتاب کجاس؟

امروز پشت کوه ها خوابش برده و صبح نشده که بتابه یا منو فراموش کرده؟

تنهام.خیلی تنهام

و تنها تر از این تنهایی رو باز هم از خدای تنهام می خوام.

ستاره ها رو دوست دارم.ولی دوستم ندارن. ماه رو هم.دستم بهش نمی رسه! دوستم اگه داشتن ، می اومدن کنارم…مثه همه ی پرنده های قشنگی که دوستم ندارن. فرار می کنن…دلم می لرزه. من که جنایتی توی دستام ندارم! من که خالی تر از نقش سفیدترین دیوارم!

چرا همه فرار می کنن؟ از خودشون هم! حقیقت ها رو می خوام. باد خنکی که از طرف خدا می وزه رو می خوام…اما هیچ کدوم…راه حقیقتا رو کی بسته ؟…فقط می شنوم که : قانع باش!

این قدر نخواه ! قبول می کنم. توانی ندارم که بگم : توی مشت زبونم ، کلمه ی " نه " رو دارم.

سر جام می شینم.

 

کلماتم می شه بغض توی گلوی کوچیکم. می گن بغض نکن ! مات می شم. منو هل می دن.پرت می شم ، می شکنم. می گن جمع کن خودتو…جمع می شم. با خورده ریزای ریزم ، ریز می شم. بی حرکت، می شم مثل قاب روی دیوار.زل می زنم به پنجره ی روبروم که بسته بوده و هیچ دستی نوازشش نکرده تا لبخند بزنه و باز شه.

خاک می شینه روی چشمام.اما

نه دلم… و نه نگاهام!

 

عنکبوت می گیره تمام وجودم رو واسه ی خونه ی خودش…مدام از درو دیوار بی چشم و رو می شنوم سرزنش.

به عنکبوته می گن : آدم نیست.پس بزنش.

می شم فراموش شده ی قصه های کوتاه.

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 11:58 توسط kia| |


Design By : Night Skin